
بنام خدا كه عشق است و بنام هر انسان كه از عشق خداست.
عشق ازلي است، بنابراين، ابدي نيز هست. پرندهي عاشق ميميرد، اما پرواز عشق براي هميشه در خاطرهي هستي ميماند. عشق درام جاودانهي زندگي است: هر لحظه به شكلي در ميآيد، دل ميبرد، نهان ميشود، هر دم به لباسي بر ميآيد، گاه پير و گاه جوان ميشود، گاه نوح ميشود و جهاني به دعايي غرق ميكند و خود به كشتي ميرود، گاه خليل ميشود و به دل آتش ميرود و آتش را گلستان ميكند، گاه موسي ميشود و جامه شباني ميپوشد، گاه چوب ميشود، مار ميشود، گاه عيسي ميشود و بر بام آسمان ميرود، بالجمله هم اوست كه ميآيد و ميرود، هم او بود كه ميگفت: " اناالحق". منصور نبود آن كه بر دار بر آمد. نادان گمان كرد منصور است كه ميگويد:" اناالحق ". نادان گمان كرد منصور است كه تا بلنداي دار عروج ميكند و از آن جا دوباره طلوع ميكند. نادان، همواره زنداني گمان خويش است و عشق را در جلوههاي گوناگونش نميبيند و نميشناسد.
عشق در ستاره چشمك ميزند، در گل ميخندد و با خندهي خويش ميشكفد، عشق در زن و مرد ميجوشد و در حنجرهي پرندگان ميخواند. آنها كه عشق را ميشناسند، او را حتي در جامه سنگها و صخرهها نيز به جاي ميآورند.
آنچه ما نيروي جاذبه ميناميم، چيزي نيست، مگر تظاهر و جلوهگري عشق. عشق است كه اشياء را به سوي يكديگر و به سمت يك مركز ناشناخته ميكشاند. عشق است آن نيرويي كه هستي را كنار هم نگه ميدارد. عشق است كه نظام هم آهنگ كيهاني را رهبري ميكند، نه آشوب و هاويه.
در عشق محو شو. خود را برانداز و همه او شو. نهايت كار " همه او شدن " است.
نه عاشق باش ، نه معشوق ، عشق باش .

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 1:13 توسط sunflower |
| ||||||