زمان در گذر است ، روزها از پی هم ممتد و ردیف وار می گذرند و من هر روز تنهائیم را رنگ می كنم ، روزی سبز ، روزی زرد و دیگر روزها ، رنگهای دیگر ، ولی هیچیك تسكین دل بیچاره ام نیست .
در میان گنگی لحظاتم ، حس می كنم كه نیاز به یك هم صحبت دارم ، كسی كه با صحبتهایش برایم آرامشی به ارمغان بیاورد ، ولی كجا میتوان او را یافت ؟
آیا فكر می كنی كه روزگار آنقدر جوانمرد است كه با من سازش داشته باشد ؟
گاهی برای فرار از این سكوت خوف انگیز به بازی بادبادكها می روم و گاهی به سكوت گیاه چنگ می اندازم ، زمانی قاصدك را به آسمان آبی سوق می دهم و زمانی دیگر به تاراج غنچه های بیگناه یك گیاه درحال شكوفا شدن می روم و چه احمقانه است بازی سرنوشت با ما !!
راستی چرا اینگونه بایدزیست ؟یعنی دیگر گونه ای نیست؟آیا دستهایم خود سازنده ی این گونه بودن است چه نامرادانه ؟
كاش می توانستم با لمس شاپركها یا رویای پائیز جنگل یا غروب دریای جنوب به خود امیدواریهایی بدهم اما افسوس كه رویا هم در من مرده است من مانده ام و شش برگ كاغذ و هزار سخن ناگفته .
لعنت به من ، لعنت به هزار دیگر هم چون ما كه دل خوش نموده اند به رویای آینده در حالیكه در نیمه راه رویا هم تركمان می گوید!!!!!!!!!!!!!!!!!!
پنجه های ناتوانم به دنبال یك عشق آتشین روانه شدند
و آنچه در سراب زندگیم به آن رسیدم
دستهای قطع شده ی خودم بود :
كه ای ابری باران چرا به دنبال آنچه واقعیت ندارد سرگردانی ؟
راستی چرا ؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 1:8 توسط sunflower |
| ||||||