من در مزرعه ام کلبه ای دارم کوچک و نقلی اکنون آسمان گرگ و میش است و من بیدارم ****چشمانم بستست**** کلبه ام خلوت و سرد است تاریک و مخوف در پی فانوسم دست بر روی اشیا میکشم نیست فانوس من اما ناامید از کلبه خارج میشوم راه دوری دارم می روم تا خویش پیدا کنم من غریبم اینجا ****چشمانم بستست **** مزرعه ام زیباست من به سوی گلها میدوم مزرعه پر از گلهای آفتابگردان است می روم بین گلها من نمیدانم که هستم ****چشمانم بستست **** دست بر روی گلها میکشم آرام میایستم بین گلها دستانم را باز میکنم حس پرواز دارم می دوم در بین گلها ****چشمانم بستست **** لیک حس خوبی دارم مثل یک پروانه ام رها از پیله ام پر از احساسم پر از رویا پر از شور و هیاهو همه جا رنگیست * گرم * زیبا * همرنگ بهار دیگه از تاریکی و سردی خبری نیست من پراز احساسم *پر از شور و هیاهو دل من از نو متولد شده است دلی از جنس ابریشم چه شکوهی بر پاست حس پرواز دارم *** بر فراز جهانم ****چشمانم دگر بسته نیست **** چشم دل دارم دگر نوایی میآید از آن سوی جهان چه کسی می گوید :" گل آفتابگردان من بیدار شو"؟ آری او صدایم می کند اسم من گل آفتابگردان است او صدایم می کند من گلم *** گل آفتابگردان من شکفتم چه شکوهی برپاست خداحافظ کلبه ی سرد و تاریکم من دیگه آزادم پر از احساسم گل آفتابگردانم ...
+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 2:19 توسط sunflower |
آبي تر از آنم که بي رنگ بميرم از شيشه نبودم که با سنگ بميرم تقصيره کسي نيست که اينگونه غريبــــــم شاید که خدا خواست اینگونه دلتنگ بميـــــــــرم ![]()
![]()
...

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 20:1 توسط sunflower |
| ||||||